تبليغاتX
MIR-KUNGFUTOA - خداوند براستی پر از رمز و راز است
اسرا واقعى ونهان تواKUNGFUTOA

تمام این تلاشهابرای فهم خداوند ضروری وغیرقابل اجتناب است, اما باخود خداوند هیچ رابطه ای ندارد. انسان خود مقوله ای دلخواه وقراردادی وضع کرده است وحال در معظلات وپیچیدگیهای حاصل از آن سردرگم است.

درک خداوند از ذهن انسان خارج میباشد. خداوند راباید باقلب خود شناخت.

انسان از بدو تولد بادونیروی ذاتی پابه جهان میگذارد: یکی ذهن ودیگری وجدان.

این دونیرو سرشت اولیه هر انسان وهرکودک نوپائی میباشند. در بدو تولد ذهن انسان خالی وتهی میباشد, ولذا درک صحیح از زمان , مکان , احساسات , منطق و دیگر الزامات تکامل ذهن در دسترس اونیست. آنچه کودک تولد یافته برای درک جهان اطراف خود دراختیار دارد وجدان است وبس.

وجدان راروانشناسان , عارفان , فلاسفه و علما میشناسند یاحداقل برای آن مکانی والا قائل شده وبدنبال درک آن بوده وهستند. اماآنهانیز بامشکل  روبرو میشوند وآن مشکل این است که راهی برای شناخت وجدان از طریق ذهن وجود ندارد.

وجدان ندائی درونیست و منشا در عالم آفرینش دارد. وجدان نیروئی زمینی نیست وبلکه پیوندی باناشناخته ها وگیتی داردو درون وجود هر انسان , بسان پیوندی باخالق, عمل میکند.

لذامطالعه عکس العملهای نوزادان برای شناختی مفیدومختصر از وجدان قابل ارج میباشد. پاکی ومعصومیت کودکان از آن جهت است که در بدو تولد اسیر نیروی محدودکننده ذهن نیستند وتحت تاثیر وجدان عکس العمل نشان میدهند. وجدان است که اصول اولیه حیات رابرای نوزاد تدوین میکند.

واما باگذشت ایام, ذهن که خود رانگهبان انسان میداند, ولذا مغرور و مستبد است, شروع به رشدمیکند. احساسات پنج گانه بمانند ابزاری برای تعلیم وتربیت ذهن شروع به فعالیت میکنند.آنچه نوزاد میبیند, میشنود, لمس وبو ومزه میکند در ذهن ثبت میشود. تشخیص از ثبت این اطلاعات حاصل میگردد و تشخیص قضاوت رابهمراه خواهد داشت وبزودی نوزاد میداند که چه رادوست دارد و از چه بیزار است. اما دراین مرحله , هنوز ندای وجدان رابا صدائی بلند میشنود و از آن پیروی میکند, زیرا او میداند که ندای وجدان ندای حقیقت است.

دراین مرحله, خانواده , مادر وپدر, به کمک ذهن آمده و در ثبت اطلاعات بعنوان نمونه هائی جهت تشخیص ,به تعلیم وترتبیت فرزند خود میپردازند. این خوب است وآن بد. این درست است وآن غلط. این کار راباید انجام داد وآن دیگری رانه. و الا آخر.

این روال تا حدود سه یاچهار سالگی انسان نوزاد ادامه خواهد داشت. هنوز وجدان ندائی بلند دارد و اصل رفتار نوزاد را تشکیل میدهد.

اکنون نوزاد درحال ورود به مرحله شناخت وتشخیص است. لذا دراین  مرحله , خانواده تعلیم وتربیت نوزاد خود رابه جامعه میسپارد. وجامعه که برای پیشبرد اهداف خود مدرسین راآماده نموده است به گسترش ذهن انسان همت میسپارد. نوزادان رااز خانواده ها تحویل گرفته ودرمکانهائی مشخص جمع آوری نموده واقدام به تعلیم اهداف جامعه وشکل گیری ذهن کودک برحسب نیازهاوخواسته های جامعه میکنند. هدف اصلی از این کار آن است که همه افراد جامعه دیدگاهی یکسان به جهان اطراف خود داشته باشند, ولذا بدین وسیله چهارچوبی برای تفکر وعمل انسان بوجود میاورند به نام منطق. منطق, خواست جامعه است و بمانند جعبه ای بدور ذهن انسان کشیده میشود تاچهارچوبهای عملکرد انسان رامشخص نماید.

در ایام قدیم و حتی نه چندان دور, این جعبه وچهارچوب بااین یکپارچگی به کودکان آموخته نمیشد ولذا انسان در اوقات فراغت  باوجدان خود خلوت مینمود, وشاید این دلیل کافی باشد برای درک این مطلب که چرا عرفا وسالکین در قرون اخیر به تدریج کمتر وکم رنگ تر میشوند.

ذهن رشد میکند وبا گسترش اندوخته ازتجربیات خود, شلاق رابدست میگیرد وانسان راوامیدارد تادر هرحرکت وتصمیم خود از ذهن پیروی کند. ندای وجدان که منشا گرفته از هستی میباشد باخصم, حسادت , آز , رقابت ومالکیت ناآشنا است ولذا ذهن بااستفاده از نیروهای فوق سعی دربرتری جوئی وپیاده ساختن رهبری خودبر انسان میپردازد.

انسان میداند ندای وجدان ندای حقیقت است و درعین حال بانگهبانی مستبد و شلاق بدست روبرو است که میل دارد برداشتها وتجربیات وتعلیمات خود رابعنوان حقیقت به انسان القاکند. جدالی درونی, تشویش خاطر رابرای انسان مدرن وامروزی به همراه میاورد.

شمابه خود نگاه کنید. کمی به رفتارخود دقت کنید. درایام فراغت و یادر زمانی که لازم است راه زندگی خود راانتخاب کنید چه اتفاقی میافتد؟ جنگی درونی در روح شما شکل میگیرد. احمقانه ترین جنگی که انسان میتواند بدان مبادرت ورزد. جنگی که روح شمارازخمی وضعیف مینماید. شماندائی رادروجود خود میشنوید که بشمامیگوید چه بکنید. اما آنگاه نعره ذهن درشماطنین افکن میشودکه نه این کاررامکن. تو باید کاری راانجام بدهی که خانواده , جامعه ودیگران از تو انتظار دارند. ذهن خواب رااز چشمهایت میرباید و تمام سعی خود را به خدمت میگیردتاتودرچهارچوبی که ذهن برایت تعیین میکند تصمیم بگیری ودر راهی که اوبتو نشان میدهد قدم بگذاری. آنگاه دیگران میتوانند تورافردی منطقی بنامند.

بیخود نیست که انسان امروزی از زندگی خود راضی نیست. زیرااودرحقیقت زندگی رابخواست خود شکل نمیدهد. او باید همیشه آنچه راانجام بدهد که دیگران از اوانتظار دارند ونه آنچه که خواست اوست.

تو دیگر خودت نیستی بلکه جلوه ای ازخواست دیگران هستی.

شاید معنی این نصیحت عارفان که انسان وارسته راه خود رااز طریق دل انتخاب میکند در اینجا بهتر مشخص شود. راه دل ندای وجدان است.

انسانی که منش زندگی خود را برمبنی ندای وجدان شکل میدهد همیشه خوشحال وارضاء است , وانسانی که برحسب تعلیمات ذهن انتخاب میکند درندانم کاری واندوه زندگی رابه تباهی میبرد.

جنگ درونی , روح انسان امروزی رابیمارنموده است. شاید بدین دلیل باشد که علما, عرفا وسالکین بدنبال راههائی هستند تا این جنگ درونی رامتوقف سازند. آنها روشهای متفاوتی برای رسیدن به سکوت درونی راارائه میدهند تادرآرامش وسکوت درونی ندای وجدان بهتر به گوش انسان برسد.

آنگاه خواسته های مادی انسان به حداقل میرسد, حسرت از ذهن انسان رخت برمیبندد, انسان از کینه نسبت به همنوع تهی میشود, احساس مالکیت کمرنگ میگردد, حسد از کالبد انسان پرمیکشدو آنگاه انسان عشق راتجربه میکند.

آنچه که انسان امروزی عشق مینامد, احساسیست آلوده به احساس مالکیت, حسد, حسرت و دیگر ذهنیتهائی که آلوده کننده روح انسان است. اما درعشق آزادی وجود دارد, زیرادیگر احساس مالکیت, حسد وحسرت بر روح انسان حاکم نیست. آنگاه است که شاید بتوانی از ته دل بخندی, صمیمیت راتجربه کنی, شادی راتجربه و روزنه ای بسوی خداوند وتعالی روح پیداکنی.

تجربه وشناخت خداوند تنهااز طریق عشق میسرمیگرددوعشق زمانی به ماروی میاوردکه روحمان راازپلیدیهاپاک کنیم وآنرابه رایگان به تمام هستی اهداکنیم. آنگاه می بینیم که جهان , زمین , آسمان وهرآنچه درآن از سوی خداوند آفریده شده چه زیباوفرحبخش نمایان میگردد. آنگاه همه چیز زیباست, و در زیبائی است که میتوان خدارادید وشناخت. در زشتی که خدائی وجود ندارد. زشتی از آن اهریمن است.

ولذا اگر برای شناخت زیبائیها بناچار داستانی متفاوت از آنچه که میشناسید برای شما مینگارم نه برای رد ویاتائید مطلب , دیدگاه واعتقاد شماست. این تنهاتلنگری به ذهن میباشد. ذهن باید به شک افتد تاقدرت خود رااز دست بدهد. ذهن شکاک به کاوش ومکاشفه برمیاید. و آنگاه است که وجدان مجالی برای خودنمائی پیدامیکند.

ذهن باید به دوستی دلسوز تبدیل شود ونه نگهبانی مستبد. وجدان باید جای خود رادرمیان ماپیداکند, زیرازندگی بدون وجدان مارابسوی خداوند راهنمائی نمی کند, بلکه اه روی منش رابرقلب و روح ماحاکم میسازد. ایا این آن چیزی است که مادرزنگی کوتاه خود بدنبال آن هستیم؟ آیا بدین سان است که مارابشرنامند؟ آیا این است راه ومنش رستگاری؟

مطمئنااینطورنیست. بشر به موجودی اطلاق میشودکه سرشار از عشق است. عشق به همه چیز وهمه کس. بدون احساس مالکیت, حسد, حسرت وکینه. عشق در آزادی مطلق. عشق تنها میتواند در آزادی مطلق خودرابه مابروز دهد.

به دوروبر خود نگاهی خالی از ذهن بیانداز. ببین دنیاچقدرزیباوپرشکوه است. نگاهی از سردل ونه از روی تجربه , که حاصل ذهن است , به یک گل سرخ بیانداز. مگذار ذهن بتو بگوید که خوب من گل سرخ رابارهادیده ام , چه فرقی دارد؟ چرا, فرق دارد. آیا یک گل سرخ در طلوع آفتاب همسان است باهمان گل سرخ در غروب. خیر اینطور نیست. گل سرخ دربهار همانند گل سرخ درتابستان نیز نیست.

آخرین باری که گل سرخی رانوازش کردی وباوی از عشق سخن گفتی کی بود؟ تابشنوی سخن گل سرخ را در موردعشق. امانه, تو از کنار زیبائیها به آسانی میگذری چون درگیر جدالی درونی هستی.وقت آنرانداری که از زیبائیهای دنیالذت ببری. درگیر کارهای مهم تر وبزرگ تری هستی که ذهن برای تو آفریده است. آه به حال تو.

ذهن چشمهای تورابر روی برکات خداوند بسته است. دنیابرای تو سرابی گشته است ساخته ذهن. دنیای تو همان دنیائی نیست که پروردگارعالم آفریده است. آفریدگار دنیای تو ذهن توست.

دوستی بمن گفت که "حرفهای تو یعنی نفی جامعه". گفتم "خوب, باشد. من حاکمیت جامعه ساخته انسانها رانمی خواهم , بلکه بدنبال حاکمیت نور پروردگار برقلب و روح خود هستم. ومگراین همان چیزی نیست که تمام ادیان الهی نیزبدنبال آن هستند".

وی گفت "آخر اگر ذهن نباشد که دیگر علم ویادگیری نیز نخواهد بود". گفتم که "من بدنبال نفی ذهن نیستم. ذهن دوست من است نه نگهبانی مستبد. و آنگاه که ذهن دوست من باشد و وجدانم بیدار, دیگر علم تبدیل به بمب اتم نمی شود تا آنرابرسرهمنوعان خود بیاندازم. علم تبدیل به عشقی میشود که میتوانم آنرابه جهان نثارکنم".

سری تکان داد وگفت "تو دیوانه ای". خندیدم وگفتم "همان دیوانه ای که مولانا و حافظ وخیام و ولتر ونیچه و موریس مترلینگ و دیگر علما به ستایشش آن پرداخته اند؟ خداکند به آن مقام برسم".

من از اینکه دیوانه پنداشته شوم نمی هراسم. زیرااین  زندگی کوتاه راهدیه ای گرانبها از سوی خداوند  میدانم که به من امانت سپرده شده است . من به هنگام تنهائی بلند سخن میگویم. کسی به من آموخته که این بهترین راه پیوند باآسمان است, ومن بدنبال چنین پیوندی هستم.

من راه خود رااز طریق دل گزیده ام.

هر پاره سنگ وهرخم راه راخوشامدمیگویم. من خود راچون رودها وکوهساران می پندارم. من بند بند وجود خود رادرگیاهان,حیوانات وپرندگان می بینم. پس به یاری پروردگار در مسیری قدم میگذارم که روشنائی قلبم برایم در زندگی پیش بینی کرده است. برخی شبها جائی برای خفتن ندارم و شب هائی نیز از بی خوابی رنج میکشم, اما همواره به خود میگویم " راهی است که خود در پیش گرفته ام و این هم بخشی از راهم است". چون از آنجائی میگذرم که باید می گذشتم. از مشکلات گریبانگیرم گله ای ندارم.چه , دشواری راه مرا به همانجائی می کشاند که خود می خواستم بروم.

و بدین سان نیروئی مضاعف باز می یابم. من راه خود رابرگزیده , واین هم بخشی از سفر من میباشد , لذا جای گلایه نیست.

من برای اطمینان از راه خود نیازی به اثبات نادرستی راه دیگران ندارم. من ضعف های خود رامی شناسم , امابه شایستگی های خود نیز آگاهم. میدانم که توانائی درغافلگیری کلید پیروزی است. لذا من روزگار رابه ایفای نقشی که دیگران برایم برگزیده اند نمی گذرانم.

من از ستارگان آموخته ام که این انفجار درونی است که سبب درخشش میشود.

 دکتر رضارفیعی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:34  توسط مريدميرزايى  |