تبليغاتX
MIR-KUNGFUTOA - براى درك مفاهيم د.ا.ت.و.ر
اسرا واقعى ونهان تواKUNGFUTOA

خدائي كه ربوده شده

 چه سكولار باشيم و چه كافر، چه بي اعتقاد و چه ضد مذهب، اين واقعيت را نمي توانيم انكار كنيم كه ميليون ها ميليون انسان در اين كره خاكي بوجود خدا باور دارند و هر يك راهي خاص خويش را بسوي او مي جويند.

در اين ميانه، بسياراني كوشيده اند تا در مورد چرائي«خدا باوري» انسان، از ديدگاه هاي اختصاصي خود، توضيحاتي در خور عقل بيابند. روشن است كه چنين كوششي اغلب از ناحيه كساني صورت گرفته و مي گيرد كه خود از اين باور بر گذشته و از بيرون به آن، بصورت پديده اي عيني، نگريسته اند و مي نگرند.

از آن كس گرفته كه مي گويد تا بيماري و فقر و دربدري و مرگ هست، و تا بي «چاره» گي هست، انسان چاره ي كار خويش را در تصوري كه از آفريننده و پرورنده ي خود دارد مي جويد و به آن پناه مي برد، تا آن كس كه ـ در همين اواخر ـ نياز به خدا را در يكي از «ژن» هاي آدمي مي يابد كه آن «نياز از سر بيچاره گي» را بصورت شناسه هاي دي.ان.اي ـ بر زمينه ي برنامه هستي شناختي ما ـ در خود مضمر كرده است، همگي، به انسان خداباور همچون موجودي در خور مطالعه مي نگرند كه رويائي و سودا زده است و نيازهايش را به خيالات، و خيالاتش را به مجموعه اي به نام «يزدان شناخت»، ترجمه نموده و، بر حسب شناسائي فردي و شخصي خود، با آفريننده خويش سر و كار پيدا مي كند.

در مقابل اين نگاه بي باور اما آدم منتشر خداباور هرگز به عوالم خود بعنوان يك امر بيروني درخور مطالعه نگاه نمي كند، بين خود و اين عوالم جدائي قائل نمي شود و براي اثبات وجود آنچه در سر دارد دليل و برهاني نمي طلبد. مثل آنجا كه شاعر معاصري همچون احمد شاملو با مردم سخن مي گويد و هشدارشان مي دهد كه «از شب هنوز مانده دو دانگي» و خود، در بند ديگري از شعر «با چشم ها...»، از قول مردم مي نويسد كه: «اين گول را ببين كه روشني آفتاب را / از ما دليل مي طلبد.» يا، در سخن حافظ، «آن شد كه بار منت ملاح بُردمي / گوهر چو دست داد، به دريا چه حاجت است؟»

 براستي هم، براي ميلياردها انسان خداباور، اثبات وجود خداوند نيازي به استدلال ندارد. آنان در اعماق جان خويش حضور اين «در برابر چشم غايب از نظر» را درك مي كنند، به او عشق مي ورزند، از او مي ترسند، شرمنده ي اويند و، بقول سعدي، «به عذر گناه / روي به درگاه خداي آورند.» آنان مي توانند از ماجراهاي عجيبي كه برايشان پيش آمده، از نجات هاي معجزه آميز، از دعا هاي اشگ زده ي مستجاب شده و از الهام هائي كه ناگهانه به سراغشان آمده برايتان قصه ها بگويند. و شما اگر بكوشيد كه براي هر يك از اين تجربه هاي فردي دليلي خردپذير ارائه دهيد آنها نگاهي عاقل اندر سفيه به شما افكنده و در دل خود تكرار مي كنند كه «اين گول را ببين...»

و اگرچه من نمي دانم كه در فرداهاي دور چه خواهد شد اما، در چشم انداز تخيل من، زماني قابل تجسم نيست كه اكثريت آدميانش به وجود خداوند اعتقاد نداشته باشند. انگاري كه خدا با آدمي آمده و با او باقي خواهد ماند. چرا كه درد را مرهم، بيچارگي را چاره، و از خانه راندگي را مأوا است؛ معشوق و محبوب و معبود است؛ بخشاينده و مهربان، دليل راه گمشدگان، و پناه بي پناهان است؛ مي شود با او دوستي كرد، معامله كرد، بگردش رفت، خنديد و گريست. و چه كس مي تواند به ما بگويد كه خدائي با چنين كاركرد وسيع روانشناختي، اجتماعي و هستي شناختي را «بايد» از دل ها و مغزهاي آدميان بيرون كشيد؟ اين كار، حتي اگر بخواهيم، ممكن نيست.

اما مشكل آدمي از آنجا آغاز مي شود كه سازمان هائي، و آدمياني، بين او و خدائي به اين نزديكي فاصله هاي بعيد و جدائي هائي دردناك مي افكنند و به آنها مي گويند: شما را چه به گفتگو با خدا؟ شما را چه به راز و نياز با او؟ شما از كجا مي دانيد كه او چه مي خواهد و از شما چه انتظاري دارد؟ چه مي دانيد از چه كارهاي شما خوشش مي آيد و چه كارهائي خشمش را بر مي انگيزد؟ شما چگونه مي توانيد از امتحان خدا سرفراز بيرون آئيد اگر با جدول هاي خوب و بد او آشنا نباشيد و قوانين رفتاري و گفتاري و انديشگي مورد قبول او را ندانيد؟

و چه سخت است قرار گرفتن در برابر اين پرسش هاي دلشكن براي آدمي كه در جان خويش خدا باور است. اين پرسش ها در دل آدميان خداباور اضطراب ها و تلواسه ها و نگراني هائي را مي آفرينند كه همگي بنيادي هستي شناسانه دارند و پژواك هولناك خويش را تا اعماق روح و روان آدمي مي گسترانند؛ آنگونه كه از زبان حافظ شيراز بگويد كه: «چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم.»

و در اين بن بست هولناك و اين بيچارگي مضاعف، چاره آدم خدا باور چيست جز دست توسل زدن بدامان همان كساني كه اينگونه پرسش ها مطرح مي كنند، آن هم به طرز و لحني كه، هم به تلويح و هم به تصريح، چنين معنا مي دهد كه پاسخ اين پرسش ها را فقط ما مي دانيم  و كليد «علم» يزدانشناسي تنها در دستان ماست.

و اين «ما»، وقتي كه ضرورت حضور بظاهر گريزناپذير خود را جا انداخت، به همان واسطه اي مبدل مي شود كه بين انسان و خدا قرار مي گيرد. پيامبران فرمان هاي خداوند را «نازل» مي كنند و، در پي آنها، سازمان مذهبي و «دين كاران» معبدنشين سر بر مي كشند تا آدميان را بسوي او «ارشاد» كنند.

يكي شان حديث مي گويد، ديگري تفقه مي كند؛ يكي تفسير مي نويسد، آن ديگري توضيح المسائل منتشر مي كند؛ يكي مي گويد چون در برابر حق به نماز مي ايستي بايد دست ها را بروي سينه بر هم بگذاري؛ و آن ديگري اين كار را عيب مي داند و مي گويد چون در نماز مي ايستي دست هايت بايد در كنارت آويزان باشند. يكي مي گويد طواف دور كعبه را بايد شتابان انجام داد و آن ديگر فتوا مي دهد كه در طواف بايد با طمأنينه گام برداشت. يكي شراب را خون پيامبر قوم خويش مي داند و در كليساها بدست خود به مؤمنان شراب مي نوشاند و آن ديگري كسي را كه لب به شراب زده باشد بر چهار راه شهر به ستون شلاق مي بندد. يكي از خدايش مجسمه مي سازد و آن پيكره را غرق طلا مي كند و ديگري همو را، بجرم بت پرستي، مهدورالدم مي خواند.

و اينگونه است كه انسان، در جستجوي خويش براي يافتن درمان دردهايش، يكباره خود را در تارعنكبوت مجموعه اي دست و پا گير به نام «مذهب» مي يابد كه ـ به نمايندگي خدا ـ تا خلوت حريم خانه با او راه مي آيد و حتي براي اينكه او كدام پايش را بايد اول در مستراح بگذارد فرماني دارد و تعداد كلوخه هاي سنگي را كه در بيابان مي شود خود را با آنها پاك پاك كرد مي داند و توضيح مي دهد. او براي هر قبر زيارت نامه اي، براي هر شب و هر صبح دعائي، و براي هر حاجت استخاره اي دارد.

و هرچه مذهب مسلط تر مي شود دره دهان گشوده بين انسان و خدا گسترده تر مي شود. در اين فاصله ديگر نمي شود با خداي مذهب به راز و نياز نشست و درد دل كرد؛ اين خدا اصلا از زبان فارسي خوشش نمي آيد و ترجيح مي دهد كه، بقول حافظ، «دهان پر از عربي» باشد. او حجت ها و آيت هائي دارد كه تو بايد «دو شاخه ات را به آن پريزها وصل كني» و از طريق آنها به «كارخانه برق حضرت باريتعالي» وصل شوي. اصلاً تو بايد، همچون يك سگ، بگذاري كه مجتهدي بر گردنت قلاده ببندد و تو «مقلد» او باشي و او «مرجع تقليد» تو.  و تو حتي نمي تواني از مجتهد مرده تقليد كني و دستورات مندرج در توضيح المسائل او را بكار ببندي، چرا كه تو سگ مجتهد زنده اي و بس. در واقع، از ديد اين «واسطه ها» ـ كه مي توانند ترا حتي به «وصال» خدا هم برسانند ـ اطاعت از فرامين و فتواهاشان تنها شرط رستگاري تو ست.

اما، در اين احوال، اين را هم حس مي كني كه اين خدا ديگر خداي قديمي تو نيست. مي بيني كه حجت الاسلام ها و آيت الله ها او را از تو ربوده و در زيرزمين مسجد خويش پنهان كرده اند. با دريغ و درد در مي يابي كه خدايت را در سرزمين عجايب دينكاران گم كرده اي.

بنظر من اما اين اكتشاف همان لحظه ي تاريخي است كه تاريخ فرهنگ ما را آغاز كرده و شعله آتشي هر دم فروزنده تر را برافروخته كه در سراسر اعصار خون و كشتار و تزوير روشن مانده است. يعني، اگر نيك بنگري خواهي ديد كه تاريخ فرهنگ ما پر از شاعران و نويسندگان و هنرمنداني است كه، براي بازيافتن خداي گم شده بدست دينكاران مذاهب (ملايان، زاهدان، محتسبان، آيات عظام و غيره)، قيام كرده و، شجاعانه و انسان دوستانه، پرده از تزوير و رياي آنان بركشيده، «آداب و ترتيب» مجعول شان را نپذيرفته و كوشيده اند ـ در فرگشت اين افشاگري بزرگ فرهنگي ـ خداي گمشده ي انسان را به او برگردانند.

ياد آن داستان «موسي و شبان» مولانا به خير كه به كتاب هاي كودكي ما راه يافته بود و اكنون حتماً آن را با انبر گرفته و از كتاب هاي درسي اخراج كرده اند. يادتان هست كه «چوپاني ساده دل» چگونه با خداي خويش راز و نياز مي كرد كه «تو كجائي تا شوم من چاكرت، دستك بوسم، كنم شانه سرت، (و چون) وقت خواب آيد بروبم جايك ات»؟ و آنگاه موسي ـ آن پيامبر اولوالعزم خداوند ـ از راه مي رسيد و بر آن باورمند الكي خوش نهيب مي زد كه: «هاي... خيره سر شدي / خود مسلمان ناشده كافر شدي!» و برايش شرح ميداد كه حرف زدن با خدا آداب و ترتيبي دارد و نمي شود همينطور، ايلخي وار،با او به راز و نياز نشست. و آنگاه مولانا، در پيچشي دلكش، خود خدا را به صحنه وارد مي كند تا رسول خويش را شماتت كند كه، آخر مرد حسابي، تو به چه مجوزي «بنده ما را ز ما كردي جدا؟» و اين تذكر كه، اگر من ترا بعنوان رسولم انتخاب كرده ام، وظيفه و كاركرد تو را هم معين ساخته ام و «تو براي وصل كردن آمدي / ني براي وصل كردن...» و الي آخر؛ و موسي شرمنده به نزد چوپان بر مي گردد تا خبر دهد كه آداب بين دوستان ساقط شده اند و تو «هيچ آدابي و ترتيبي مجوي / هرچه مي خواهد دل تنگ ات بگوي.»

تاريخ فرهنگ ما تاريخ مبارزه با «دستگاه» مذهبي و مجموعه اي است كه به ناروا بر خود نام «روحانيت» نهاده و ادعاي ارتباط با عالم روح و غيب را دارد. هنرمندان و متفكران ما ـ هر كس به سهم خود و در حيطه كار خويش ـ كوشيده اند تا اين سازمان مزاحم و آن آدميان پنهان شده در پس آداب و ترتيب هاي دست و پاگير را رسوا كنند. بقول حافظ «رياي زاهد سالوس جان من فرسود / قدح بيار و بنه مرهمي بر اين دل ريش».

آري، تاريخ فرهنگ ما تاريخ مبارزه با «آداب و ترتيب» هاي ساخته شده بدست حجت الاسلام ها و «توضيح المسائل» آيت الله هاست. و، به همين دليل، مي شود گفت كه تاريخ فرهنگ ما تاريخ كوشش انديشمندان ما براي باز گرداندن خداي فردي اشخاص به دل هاي زنگار گرفته ي آنان است.

حال، به گمان من، و از اين منظر كه بنگريم، متفكران و هنرمندان بزرگ ما، همواره مردماني «سكولار» بوده اند. چرا كه سكولاريسم هم، در گوهر خود، جز اين نمي كند؛ چرا كه سكولاريسم نيز مي خواهد واسطه ها را از بين خدا و انسان بردارد و خدا را به خلوت خانه هاي مردم برگرداند؛ چرا كه در گوهر سكولاريسم نه خدا انكار كردني است و نه انسان از خداباوري نهي مي شود؛ و چرا كه سكولاريسم هم، در كاركرد خود، مي كوشد تا با كوتاه كردن دست سازمان مذهبي و دينكاران كاسب از زندگي اجتماعي، انسان را به خداي دوست داشتني و خداي دوست داشتني را به انساني كه مي خواهد با او به عشق ورزي بنشيند برگرداند.

يعني، بر هر خرد پيشه اي آشكار است كه به ثمر نشستن اين كوشش با تسلط كليسا و مسجد و كنيسه بر زندگي اجتماعي مردم ممكن نيست. چرا كه تعدد مذاهب خود به معني وجود راه هاي بي شمار بسوي خداي فردي مردم است و، در نتيجه، نمي توان اجازه داد كه تنها يك مذهب معين، با در دست گرفتن قدرت سياسي، آداب و ترتيب خويش را بر همه ي خلايق جاري سازد.

و اگر چنين شود، كه متأسفانه در كشور ما شده است، آنچه پيش مي آيد همان وضعيتيي است كه حافظ آن را چنين برشمرده: «داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند؟: / پنهان خوريد باده! كه تكفير مي كنند، /  ناموس عشق و رونق عشاق مي برند / عيب جوان و سرزنش پير مي كنند./ گويند رمز عشق مگوئيد و مشنويد / مشكل حكايتي ست كه تقرير مي كنند. / مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب / چون نيك بنگري همه تزوير مي كنند.»

و احمد شاملو همان وضعيت را، با بلاغتي بگونه ي ديگر، چنين تشريح مي كند كه: «دهانت را مي بويند، دلت را مي بويند، عشق را ـ كنار تيرك راهبند ـ تازيانه مي زنند، قصابان ـ با كنده و ساطور ـ بر گذرگاه ها مستقر مي شوند، تبسم را از لب ها و ترانه را از دهان ها جراحي مي كنند.»

طرفه آنكه در اين «حكومت مقدس الهي»، آنكه بيش از همه در خطر مي افتد و آماج بلا مي شود، پيش از انسان خداباور، خود «خداي بخشنده مهربان» است. در اين وضعيت انسان ـ يعني، همچنان، همان چوپان ساده دل مولانا ـ  چاره اي ندارد جز آنكه، از يكسو، حافظ وار، پياله را در آستين مرقع پنهان كند و، از سوي ديگر، به نصيحت شاملو گوش فرا دهد كه هراسيده مي گويد: «هنگام كه ابليس پيروزمست، سور عزاي ما را بر سفره مي نشيند، خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد...»

چرا كه آن «ابليس»، بنام خدا، براي كشتن خود خدا آمده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:7  توسط مريدميرزايى  |